تبليغاتX
~ღخاطره هاي بهاريღ~
 

ديروز روزتقريبا متفاوتي بود برام.از سره صبح يه سر رفتم دانشگاه تنهايي اينقدر سريع كارامو انجام ميدادم كه همه تعجب ميكردن.۱۰ رفتم ۱۱ خونه بودم.بعداز ظهر هم با آبجي ام رفتم بيرون بيچاره كلي سرما خورده ودو تا آمپول نوش جان كرد.محمد علي هم كه همه اش ميگفت مامان پس لپ لپ منو كي ميخري.يه سري خريد داشتم الان وقتشه. من ديگه بزرگ شدم مامان.عكسش كه حسابي نشون ميده بزرگ شده.

من هم كه حسابي ولخرجي كردم و تا نفس داشتم خريد كردم.وقتي هم اومدم خونه آبجي مريم  كيفي روكه خريده بودم پسنديد زد توي گوشش من هم كه هيچ وقت نه نميتونم بگم.

شب هم تا ساعت دو ونیم خوابم نمیرفت بعد هم که خوابم رفت سه ونیم از خواب پریدم وبه زور دوباره خوابم رفت ویه عالمه اضطراب

از شنبه هم دوباره كابوس كار كردن توي دانشگاه و هزار تا بد بختي

پ.ن:اينقده محمد علي شبيه منه كه توي جشن فارغ التحصليمون همه بچه ها فكر ميكردن داداش كوچكيم هست.تا الان هم بعضي ها فكر ميكنن آبجيم مامانمه واون داداشم

پ.ن/پ.ن:ناگفته نمونه من خوشكلترم.پست بعدي عكس بچگي هامو ميذارم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:37  توسط سوده | 

شروع

-
ما که مي خوايم با هم ازدواج کنيم ديگه چه فرقي داره قبلش با هم بخوابيم يا بعدش؟مهم اينه که همديگرو دوست داريم اين هم بستري رابطمون رو مستحکم تر مي کنه.
-
نه!گناه داره

-اي بابا چه گناهي؟ديگه دوره ي اين حرف ها گذشته. تاريخ مصرف دين و اين چيزا گذشته.بهشت خدا رو خودم واست مي سازم آدم عاقل نقدو ول نمي کنه بچسبه به نسيه.اينقدر بي کلاس نباش
-
اگه خدا گفته حتما يه حکمتي توش هست

-کدوم خدا؟ اون که به زور با يه عقل ناقص پرتمون کرده تو اين دنيا بعد هم مي خواد بندازتمون تو آتيش؟سکوت....

- چرا تلفنت رو جواب نميدي؟
-
کار دارم نمي فهمي؟

-تو سرد شدي.تو مي گفتي رابطمون بهتر مي شه
-
ببين عزيزم تو دختر خوشگلي هستي همه چيز تمومي بهترين اندام رو داري ولي واسه من زيادي من نمي تونم خوشبختت کنم.

-من که ازت چيزي نمي خوام مي ريم يه گوشه با هم زندگي مي کنيم.با همه چيزت مي سازم.فکر آبروي منو نمي کني؟ همه مي گن چرا به خواستگارام جواب نمي دم
-
اه.چرا نمي فهمي من نمي خوام ازدواج کنم ازدواج يعني محدوديت چقدر بدم واسه ترميم؟

-چيزي رو که از من گرفتي با پول نمي شه جبران کرد.تو به من قول داده بودي من فکر مي کردم تا آخر عمر با توام
....

کنار خيابون.تلفن سکه اي

-الو.ببخشيد خانوم با آقا.... کار داشتم
-
امروز گوشيشون با منه
-
معذرت مي خوام شما؟؟؟
-
خانمشون هستم!!!!
.....
همونجا

هي خوشگله امشب به ما يه حالي ميدي؟
-
آره(با بغض)(گاهي اينجوري شروع مي شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 8:29  توسط سوده | 
هم خیلی خوشحالم وهم خیلی خیلی ناراحت.پست بعدی اگه خدا بخواد همه چیز رو می گم(علت خوشحالی وناراحتی ام).البته ناراحتی که نمی شه گفت .بیشتر یک نوع اضطرابه.چند روز پیش بود که اخبار جوانه ها رو در کنار محمد امین نگاه می کرد َمطلب جالب که شنیدم این بود :مردم با شنیدن اخبار ناراحت کننده در مورد خودشون به مراتب بیشتر از شنیدن اخبار شاد ومسرت بخش تاثیر می پذیرند.با شنیدن اخبار غم انگیز هر چند بار هم که باشه ناراحت می شن وهر بار از مرتبه قبل عمیقتر ناراحت میشن .برای همین هست که همواره ادمها سعی میکنند از ایجاد وقایع ناخوشایند پیشگیری کنند اما این مطلب در مورد اخبار خوشحال کننده اینطور نیست .تکرار شنیدن اخبار خوش تاثیر گذار نیست.اومدم اینجا که فقط همینو بگم واینکه برام دعا کنید.اخه من خیلی جوونم حیف نیست ای خدا کمکم کن
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:24  توسط سوده | 
امروز يكشنبه است.اگه اشتباه نگفته باشم امروز چهارم آذره.خيلي اتفاقات توي اين مدت افتاده.مثل سر كار رفتن ابجي مريم وتنها شدن بيشتر من.ولي خب اين تنها شدن شايد هم خيلي دير اتفاق افتاد و اي كاش زودتر اين اتفاق مي افتاد چون حالا ديگه كسي نيست كه وقت ها ي بيكاري ام رو باهاش بگذرونم.دو تا طرح خوشكل درباره خود اشتغالي خودم توي ذهنم هست كه با كمك وپشتيباني آبجي دوميم دارم انجام مي دم.محمد امين مهربونم اين روزا هم بد جوري همه ما رو نگران كرده .الهي من فدات خاله اي كه وقتي مريض ميشي اينقده تپلي هستي كه يه چند ماهي طول ميكشه تا دكتراي فلك زده متوجه مريضي ات بشن.آخه بيماري آپانديسيت كجا يه سرماخوردگي وعفونت تقريبا حاد كجا؟...اين چند روزه تغييري كه توي خودم حس ميكنم اين هست كه زيادي احساستي ميشم .گاهي آنقدر اين احساسي بودنم سد راه زندگي كردن روزمره ام ميشه كه از خودم حرصم مي گيره مثل اتفاقي كه روز جمعه برام افتاد وخاموش بودن تلفن همراه ابجي ام(به دليل بازي كردن بيش از حد محمد علي با موبايل مادر جان شكوهش)وقطع شدن ناگهاني تماس من وقتي كه به موبايل باباي محمد علي زنگ زدم (اون هم به دليل عكس گرفتن بي موقع وبي خود مادر جان شكوه از پسر لوس وننر ش بوده)من بدبخت رو به سر حد جنون رسوند وفكر مي كردم آبجي تصادف كرده والان توي كماست وشوهرش صداي منو كه شنيده قطع كرده.ولي بعد كه تماس گرفتيم دوباره والبته با ترس ولرز بعد يه نيم ساعت توي برزخ بودن،چنان گريه اي كردم كه خودم هم دلم به حال خودم سوخت.امان از اين روزگار.تل ثابتمون هم كه فعلا قطعه واين مطلب خدا ميدونه تا كي تو قسمت نوشته هام جا خوش كنه.

((گاهي فكر مي كنيم كه مشكلات را با راه حلي كاملا از جلوي راهمون برداشته مي شه در حالي كه تنها نوع مشكلاتمون رو تغيير داداه ايم))از نوشته هاي خودمه نمي خوايد بهم تبريك بگيدباور كنيد از جايي كپي برنداشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 7:50  توسط سوده | 
                                    

حالم خيلي بده ...ديشب تا حالا نخوابيدم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 6:32  توسط سوده | 

امروز ميخوام يه مطلبي را بگم كه حدود چند ماهه ذهنمو مشغول كرده و يك سوال هست ولي خدا نكنه يك عمر برام فقط يه سوال باقي بمونه.اي كاش تجربه زندگي چيزي جز اين دريافت بي رحمانه رو به من نشون بده.اي كاش كسي جواب سوالمو بده ولي ميدونم در حد اي كاش باقي ميمونه (نااميدي رو داشته باشيد).شايد تا قبل از اينكه اينترنت رو بشناسم اينقدر سرگرم درس خوندن بودم كه وقتي درس ودانشگاهم تموم شد ،وقتي باخانواده ام حرف ميزدم برام خيلي تازگي داشت انگار تازه داشتم اونا رو ميشناختم و اون روزا دقيقا مصادف شد با شناخت من از اينترنت .كم كم يه شناخت ديگه هم در كنار اين ها خيلي آروم جاي گرفت واون شناخت جنس فوق عجيبي به نام مرد بود.البته هيچ وقت اين شناخت باعث نشد به اعتقاداتي كه دارم ضربه اي وارد بشه چون خدا رو شكر در تمام اين مدت در كنار كسي بودم كه همواره راهنماي باهوشي براي من بود .تا حدود چند ماه پيش فكر ميكردم كه شايداين شناخت محدود به محيط اينترنت باشه ولي درمدتي كه يك ماه ميرفتم سره كار براي يكي ازبچه ها يك موضوعي پيش اومد كه متوجه شدم ادم هاي اينترنت در مقايسه با ادم هاي بيرون مثال مشت نمونه خرواره وهمون شناختي كه از قبل به دست اورده بودم دقيقا با حدسيات من درست از اب در اومد وروابط اون ها همون چيزي شد كه انتظار داشتم.واقعا چرا مردها فكر ميكنند اينقدر قدرت دارند وبراي زن كمترين ارزشي قائل نيستند؟از همه مهمتر چرا اينقدر تنوع طلب هستند ؟واقعا فكر ميكنم زندگي كردن با يك مرد خيلي مشكل وپيچيده باشه.البته همه اين ها قضاوت شخصي من هستند و واقعا تا همين الان هم باز هم اميدوارم كه يك روز مردي رو ببينم كه اندكي بتونند زن ها رو درك كنند وفقط خودشون رو نببيند.چرا زندگي كردن اين دو جنس مخالف اينقدر با مشكلات مواجه ميشه.چرا مردها كمتر فداكاري ميكنن؟چرا هميشه زن ها بايد اينقدر مظلوم واقع بشن ؟چرا مردها به جز سوئ استفاده از يك زن به هيچ چيز ديگه فكر نميكنند؟چرا مردها فكر ميكنند وقتي اينقدر ضايع بعد از ازدواجشون باز هم با ديگران ارتباط دارند، ولي زنهاشون متوجه نميشن؟واقعا مردها موجودات عجيبي هستند... چرامردها در طول زندگي كارها براي بهبودي روابطشون انجام نميدن ؟وفقط اين مسئوليت ها به گردن زن ميافته؟اگه زندگي ها ازهم پاشيده بشه اكثرا زن ها رو مقصر قلمداد ميشوند ؟چرا مرد ها تا قبل از ازدواجشون اينقدر آزادانه روابط نزديك با جنس مخالف دارند وكسي به اون ها اعتراضي نميكنه ؟چرا فقط پاكدامني مخصوص خانم هاست؟و هزا تا چراي ديگر...كه شايد تا پايان عمرم بدون جواب باقي بمونن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:43  توسط سوده | 

اول بهتره که به اشتباهی که مرتکب شدم اعتراف کنم .چندین صفحه بلاگفا باز کرده بودم وداشتم به وبلاگ های کذایی ام رسیدگی می کردم .بعد از ارسال یه مطلب جدید در عاشقانه های بهار متوجه شدم که بعـــله عجب دسته گلی به آب دادم .اومدم مطلب رو حذف کنم که دیدم دو تا نظر داره من هم راست اش دل ام نیومد حذف اش کنم.اما بد هم نشد یه بهانه ای شد برای اینکه یه پست جدید توی وبلاگ خاطره هام قرار بدم.بی معرفتی هست من که اومدم وعید رو تبریک نگم عیدتون مبارک من که از خدا عیدی یه خواب راحت خواستم وفوری هم دعام مستجاب شد از ساعت ۶ دیروز خوابیدم تا ۳.۴۵ امروز صبح.همیشه وقتی عید میشه البته عید نوروز توی ذهن ام یه زخمی تداعی میشه جاش میسوزه ولی نمیدونم دقیقا کجای بدنمه یه جور تازگی مفهوم اش با زخم برام یکی هست

این هم آدرس دو تا وبلاگ دیگر ام

 عاشقانه ها

 داستان کوتاه

الان که دارم این پست رو میذارم یه حسه عجیبی دارم راست اش شاید در پست های قبل دوست داشتم حرف دل ام رو توی وبلاگ ام بزن ام اما چون خواهرم آدرس رو داشت شاید خجالت می کشیدم بعضی چیزها رو بگم تا اینکه به یه وبلاگ برخوردم که خیلی راحت حرف های دل اش رو میزد این هم آدرس اش بدون رودربایستی من هم تصمیم گرفتم از این به بعد حرف های دل ام رو اینجا بگم شاید بهترین مکان همین جا باشه.

بعد از ارسال اون پست اشتباهی رفتم که نماز بخونم .همیشه دوست داشتم بابام منو برای نماز صبح صدا کنه یا اینکه صدای قران خوندن اش توی خونه بپیچه .با این حال که موقع رفتن اش اینقدر بچه بودم که حتی معنی بابا نمی دونستم اما هرچی بزرگتر میشم بیشتر به حضوراش نیاز پیدا میکنم.بابایی خیلی دل ام برات تنگ شده
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 7:6  توسط سوده | 

اتل متل یه روزی،

مامان مهربونم حالش خیلی بد شد ش

قربونش برم الهی،توراهی داشت طفلکی

من اومدم به دنیا، بشم رفیق راهش

ماما و بابام، دو تا فرشته بودن...

بابای خوشکل من،

بغل میکرد منو می بوسید

میذاشت منو رو پاهاش

آروم وباحوصله شبها می خوند یه قصّه

لبخند های بابام، لنگه نداشت تو دنیا

موهامو نوازش می کرد، با دست مهربونش

خبرنداشتش اما، غصه داره دل مامان بیچاره

اتل متل یه روزی بابام دیگه نیومد...

مامان بهونه آورد که بابات یه عاشقه،دیونه است

سرم درد می کرداز حرف های مامانم

نمی دونستم چی می گه...

یواشکی می دیدم، گریه می کرد مامانم

شاید هم من بد بودم ،که بابام رفت و نیومد

به جای بابام، حالا قصه می خوند مامانم

من اما همه اش، به فکر بابام بودم

گاه به گاهی می دیدمش دورادور...

بابام مثل گذشته ها، منو دیگه دوست نداشت

اتل متل یه روزی

مامان منو صدا زد

با یه بابای جدید اومدو منو آشنا کرد!

بهاردیگه تنهای تنها بودش

آخر کدوم بابام بود؟

قبول کنم کدوم رو،اون یا این یکی رو؟

مامان هم که دیگه

قصه نمی خوند برام...به جاش من

شبها همه اش، خواب های بد می دیدم

دیگه بابام رو از دور، سالی یه بارهم ندیدم

اتل متل بچگی چه زود تموم شد ورفت

بهار حالا دانشگاهشم تموم شد اما

دوساله باباشو هیچ ندیده

بهار هنوز هم ، از دوری باباش دلگیره

اتل متل زندگی چه بازی ها نداره

بهاراگه یه روز هم، مامان شد نمی ذاره...

نمیذاره که هیچ وقت دخترش تنها بمونه

بابای خوشکل من، بهار کوچک توهنوز در انتظاره

صداتو بشنوه یا که... چشمای خوشکلت رواز نزدیک ببینه

سلام بابای خوبم

بابا بدجوری غصه ندیدنت گلومو درد آورده

دوست دارم بابا جون ،

حتی اگه هیچ وقت نتونم دیگه، روی ماهت رو ببینم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 5:48  توسط سوده | 
                                                 

این روزها سخت ترین کاری که انجام میدهم خوابیدن هست.دقیقا شب و روز ها برای من بر عکس شده.تمام مدت ماه رمضان کسی به زنگ ساعت نیاز نداشت.شبها گاهی ۱۱ تا۱۲ شب میخوابیدم ،ولی همین که صبح می شد عذاب من هم شروع می شد.اینقدر توی رختخواب عذاب می کشم انگار که میخواهن اعدام ام کنن،چون میدونم نخوابیدن شب هم که چه مضراتی داره حتما میدونید که (دیابت)

 تا اینکه خواب ام بره اون هم ۱ ظهر تا ۵ عصر،که به زور برای افطار بیدار میشدم.البته بیدارم میکنند.

یادم هست دوران مدرسه ودانشگاه گاهی آرزو داشتم یک ساعت دیرتر ازخواب بیدار بشم.یاد امتحان های حسابداری میانه ها به خیر چقدر شب های سختی بودولی  نتایج اش واقعا شیرین.هر چند که هنوز بعد از یک سال و۳ ماه هنوز بیکارم .الان هم میخوام برم فیلم پیشنهاد ۵۰ میلیونی رو در کنار آبجی گلم ببینم هرچن که بار دوم که می بینم اشاگر کسی پیشنهادی برای راحت خوابیدن داره میتونه قسمت نظرات بگه البته اگر کسی تا آخر مطلب رو بخونه

           
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 6:45  توسط سوده | 
با سر وصدا های مهیب وگوش خراشی از خواب پریدم.ساعت 7 صبح به زور خوابم رفته بود.اول گمان کردم زلزله یا شاید جنگ شدهنه مثل اینکه همسایه کنار دستی ما به فکر تصاحب کل کوچه فلک زده ماست ، وحالا حالا ها هم دست بردار نیست با این حساب این چهارمین خانه ای است که مالکش آنها می شوند.خانه های قدیمی را می خرد وبه سلیقه خودش می سازد.ما هم که فقط تماشاگریم.البته شنونده هم هستیم.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:39  توسط سوده |