![]() |
![]() |
|
ديروز روزتقريبا متفاوتي بود برام.از سره صبح يه سر رفتم دانشگاه تنهايي من هم كه حسابي ولخرجي كردم و تا نفس داشتم خريد كردم.وقتي هم اومدم خونه آبجي مريم كيفي روكه خريده بودم پسنديد زد توي گوشش شب هم تا ساعت دو ونیم خوابم نمیرفت بعد هم که خوابم رفت سه ونیم از خواب پریدم وبه زور دوباره خوابم رفت ویه عالمه اضطراب از شنبه هم دوباره كابوس كار كردن توي دانشگاه و هزار تا بد بختي پ.ن:اينقده محمد علي شبيه منه كه توي جشن فارغ التحصليمون همه بچه ها فكر ميكردن داداش كوچكيم هست.تا الان هم بعضي ها فكر ميكنن آبجيم مامانمه واون داداشم پ.ن/پ.ن:ناگفته نمونه من خوشكلترم.پست بعدي عكس بچگي هامو ميذارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:37 توسط سوده |
|
|
شروع -اي بابا چه گناهي؟ديگه دوره ي اين حرف ها گذشته. تاريخ مصرف دين و اين چيزا گذشته.بهشت خدا رو خودم واست مي سازم آدم عاقل نقدو ول نمي کنه بچسبه به نسيه.اينقدر بي کلاس نباش -کدوم خدا؟ اون که به زور با يه عقل ناقص پرتمون کرده تو اين دنيا بعد هم مي خواد بندازتمون تو آتيش؟سکوت.... - چرا تلفنت رو جواب نميدي؟ -تو سرد شدي.تو مي گفتي رابطمون بهتر مي شه -من که ازت چيزي نمي خوام مي ريم يه گوشه با هم زندگي مي کنيم.با همه چيزت مي سازم.فکر آبروي منو نمي کني؟ همه مي گن چرا به خواستگارام جواب نمي دم -چيزي رو که از من گرفتي با پول نمي شه جبران کرد.تو به من قول داده بودي من فکر مي کردم تا آخر عمر با توام کنار خيابون.تلفن سکه اي -الو.ببخشيد خانوم با آقا.... کار داشتم هي خوشگله امشب به ما يه حالي ميدي؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 8:29 توسط سوده |
|
|
هم خیلی خوشحالم وهم خیلی خیلی ناراحت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:24 توسط سوده |
|
|
امروز يكشنبه است.اگه اشتباه نگفته باشم امروز چهارم آذره.خيلي اتفاقات توي اين مدت افتاده.مثل سر كار رفتن ابجي مريم وتنها شدن بيشتر من.ولي خب اين تنها شدن شايد هم خيلي دير اتفاق افتاد و اي كاش زودتر اين اتفاق مي افتاد چون حالا ديگه كسي نيست كه وقت ها ي بيكاري ام رو باهاش بگذرونم.دو تا طرح خوشكل درباره خود اشتغالي خودم توي ذهنم هست كه با كمك وپشتيباني آبجي دوميم دارم انجام مي دم.محمد امين مهربونم اين روزا هم بد جوري همه ما رو نگران كرده .الهي من فدات خاله اي كه وقتي مريض ميشي اينقده تپلي هستي كه يه چند ماهي طول ميكشه تا دكتراي فلك زده متوجه مريضي ات بشن.آخه بيماري آپانديسيت كجا يه سرماخوردگي وعفونت تقريبا حاد كجا؟...اين چند روزه تغييري كه توي خودم حس ميكنم اين هست كه زيادي احساستي ميشم .گاهي آنقدر اين احساسي بودنم سد راه زندگي كردن روزمره ام ميشه كه از خودم حرصم مي گيره مثل اتفاقي كه روز جمعه برام افتاد وخاموش بودن تلفن همراه ابجي ام(به دليل بازي كردن بيش از حد محمد علي با موبايل مادر جان شكوهش)وقطع شدن ناگهاني تماس من وقتي كه به موبايل باباي محمد علي زنگ زدم (اون هم به دليل عكس گرفتن بي موقع وبي خود مادر جان شكوه از پسر لوس وننر ش بوده)من بدبخت رو به سر حد جنون رسوند وفكر مي كردم آبجي تصادف كرده والان توي كماست وشوهرش صداي منو كه شنيده قطع كرده.ولي بعد كه تماس گرفتيم دوباره والبته با ترس ولرز بعد يه نيم ساعت توي برزخ بودن،چنان گريه اي كردم كه خودم هم دلم به حال خودم سوخت.امان از اين روزگار.تل ثابتمون هم كه فعلا قطعه واين مطلب خدا ميدونه تا كي تو قسمت نوشته هام جا خوش كنه.
((گاهي فكر مي كنيم كه مشكلات را با راه حلي كاملا از جلوي راهمون برداشته مي شه در حالي كه تنها نوع مشكلاتمون رو تغيير داداه ايم))از نوشته هاي خودمه نمي خوايد بهم تبريك بگيدباور كنيد از جايي كپي برنداشتم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 7:50 توسط سوده |
|
حالم خيلي بده ...ديشب تا حالا نخوابيدم |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 6:32 توسط سوده |
|
|
امروز ميخوام يه مطلبي را بگم كه حدود چند ماهه ذهنمو مشغول كرده و يك سوال هست ولي خدا نكنه يك عمر برام فقط يه سوال باقي بمونه.اي كاش تجربه زندگي چيزي جز اين دريافت بي رحمانه رو به من نشون بده.اي كاش كسي جواب سوالمو بده ولي ميدونم در حد اي كاش باقي ميمونه (نااميدي رو داشته باشيد).شايد تا قبل از اينكه اينترنت رو بشناسم اينقدر سرگرم درس خوندن بودم كه وقتي درس ودانشگاهم تموم شد ،وقتي باخانواده ام حرف ميزدم برام خيلي تازگي داشت انگار تازه داشتم اونا رو ميشناختم و اون روزا دقيقا مصادف شد با شناخت من از اينترنت .كم كم يه شناخت ديگه هم در كنار اين ها خيلي آروم جاي گرفت واون شناخت جنس فوق عجيبي به نام مرد بود.البته هيچ وقت اين شناخت باعث نشد به اعتقاداتي كه دارم ضربه اي وارد بشه چون خدا رو شكر در تمام اين مدت در كنار كسي بودم كه همواره راهنماي باهوشي براي من بود .تا حدود چند ماه پيش فكر ميكردم كه شايداين شناخت محدود به محيط اينترنت باشه ولي درمدتي كه يك ماه ميرفتم سره كار براي يكي ازبچه ها يك موضوعي پيش اومد كه متوجه شدم ادم هاي اينترنت در مقايسه با ادم هاي بيرون مثال مشت نمونه خرواره وهمون شناختي كه از قبل به دست اورده بودم دقيقا با حدسيات من درست از اب در اومد وروابط اون ها همون چيزي شد كه انتظار داشتم.واقعا چرا مردها فكر ميكنند اينقدر قدرت دارند وبراي زن كمترين ارزشي قائل نيستند؟از همه مهمتر چرا اينقدر تنوع طلب هستند ؟واقعا فكر ميكنم زندگي كردن با يك مرد خيلي مشكل وپيچيده باشه.البته همه اين ها قضاوت شخصي من هستند و واقعا تا همين الان هم باز هم اميدوارم كه يك روز مردي رو ببينم كه اندكي بتونند زن ها رو درك كنند وفقط خودشون رو نببيند.چرا زندگي كردن اين دو جنس مخالف اينقدر با مشكلات مواجه ميشه.چرا مردها كمتر فداكاري ميكنن؟چرا هميشه زن ها بايد اينقدر مظلوم واقع بشن ؟چرا مردها به جز سوئ استفاده از يك زن به هيچ چيز ديگه فكر نميكنند؟چرا مردها فكر ميكنند وقتي اينقدر ضايع بعد از ازدواجشون باز هم با ديگران ارتباط دارند، ولي زنهاشون متوجه نميشن؟واقعا مردها موجودات عجيبي هستند... چرامردها در طول زندگي كارها براي بهبودي روابطشون انجام نميدن ؟وفقط اين مسئوليت ها به گردن زن ميافته؟اگه زندگي ها ازهم پاشيده بشه اكثرا زن ها رو مقصر قلمداد ميشوند ؟چرا مرد ها تا قبل از ازدواجشون اينقدر آزادانه روابط نزديك با جنس مخالف دارند وكسي به اون ها اعتراضي نميكنه ؟چرا فقط پاكدامني مخصوص خانم هاست؟و هزا تا چراي ديگر...كه شايد تا پايان عمرم بدون جواب باقي بمونن! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:43 توسط سوده |
|
|
اول بهتره که به اشتباهی که مرتکب شدم اعتراف کنم این هم آدرس دو تا وبلاگ دیگر ام الان که دارم این پست رو میذارم یه حسه عجیبی دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 7:6 توسط سوده |
|
|
اتل متل یه روزی، مامان مهربونم حالش خیلی بد شد ش قربونش برم الهی،توراهی داشت طفلکی من اومدم به دنیا، بشم رفیق راهش ماما و بابام، دو تا فرشته بودن ...بابای خوشکل من، بغل میکرد منو می بوسید میذاشت منو رو پاهاش آروم وباحوصله شبها می خوند یه قصّه لبخند های بابام، لنگه نداشت تو دنیا موهامو نوازش می کرد، با دست مهربونش خبرنداشتش اما، غصه داره دل مامان بیچاره اتل متل یه روزی بابام دیگه نیومد ...مامان بهونه آورد که بابات یه عاشقه،دیونه است سرم درد می کرداز حرف های مامانم نمی دونستم چی می گه ...یواشکی می دیدم، گریه می کرد مامانم شاید هم من بد بودم ،که بابام رفت و نیومد به جای بابام، حالا قصه می خوند مامانم من اما همه اش، به فکر بابام بودم گاه به گاهی می دیدمش دورادور ...بابام مثل گذشته ها، منو دیگه دوست نداشت اتل متل یه روزی مامان منو صدا زد با یه بابای جدید اومدو منو آشنا کرد !بهاردیگه تنهای تنها بودش آخر کدوم بابام بود؟ قبول کنم کدوم رو،اون یا این یکی رو؟ مامان هم که دیگه قصه نمی خوند برام ...به جاش منشبها همه اش، خواب های بد می دیدم دیگه بابام رو از دور، سالی یه بارهم ندیدم اتل متل بچگی چه زود تموم شد ورفت بهار حالا دانشگاهشم تموم شد اما دوساله باباشو هیچ ندیده بهار هنوز هم ، از دوری باباش دلگیره اتل متل زندگی چه بازی ها نداره بهاراگه یه روز هم، مامان شد نمی ذاره ...نمیذاره که هیچ وقت دخترش تنها بمونه بابای خوشکل من، بهار کوچک توهنوز در انتظاره صداتو بشنوه یا که ... چشمای خوشکلت رواز نزدیک ببینهسلام بابای خوبم بابا بدجوری غصه ندیدنت گلومو درد آورده دوست دارم بابا جون ، حتی اگه هیچ وقت نتونم دیگه، روی ماهت رو ببینم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 5:48 توسط سوده |
|
این روزها سخت ترین کاری که انجام میدهم خوابیدن هست تا اینکه خواب ام بره اون هم ۱ ظهر تا ۵ عصر،که به زور برای افطار بیدار میشدم. یادم هست دوران مدرسه ودانشگاه گاهی آرزو داشتم یک ساعت دیرتر ازخواب بیدار بشم.یاد امتحان های حسابداری میانه ها به خیر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 6:45 توسط سوده |
|
|
با سر وصدا های مهیب وگوش خراشی از خواب پریدم.ساعت 7 صبح به زور خوابم رفته بود.اول گمان کردم زلزله یا شاید جنگ شدهنه مثل اینکه همسایه کنار دستی ما به فکر تصاحب کل کوچه فلک زده ماست ، وحالا حالا ها هم دست بردار نیست با این حساب این چهارمین خانه ای است که مالکش آنها می شوند.خانه های قدیمی را می خرد وبه سلیقه خودش می سازد.ما هم که فقط تماشاگریم.البته شنونده هم هستیم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 10:39 توسط سوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|